تو ....
کاش میشد تو به جای خورشید در آسمان زمین بودی،
کاش صبح که میزد
پرتو حضور تو بر جان و جهان ه اهل زمین میرسید
تا کمی جان بگیرند روح های خسته ی انسان ها
از ازدحام ه دغدغه های فعلی !
کاش ....
رویاهای من هم شده شبیه حضورت در فکر و قلب انسان ها!
هستی اما پنهان بمانی بهتر است!
حال که انسان ها در تکرار روزمرگی ها به عادت رسیده اند !
حال که در دنیای پیشرفته ی امروزی
جایی برای آرامش نیست !
حال که اهل زمین از اینهمه دارایی های قلبی
به آب و هوا قانع اند که زنده بمانند!
بیا کمی زندگی کنیم
کمی رویایی بنویسم :
سپاس از حضورت در حوالی ه خاطرات م
سپاس از بودنت در دنیایم
سپاس از اینهمه آرامش در روزمرگی هایم
سپاس از قدرتی که به بهانه ی حضورت در قلبم جاری ست
سپاس که حضورت اینهمه تماشایی ست
سپاس که دنیایم را به بهانه ی بودنت روشن کردی :
به یک بهانه ماندی چون ترا میخواستم
ولی من به هزار بهانه می خواهمت
که مرا در حریم حضورت پذیرفتی
نه میخواهم و
نه میتوانم :
نه اصرار است در بودنت
نه اجبار است در خواستن ت
عشق هم اختیاری ست در زمین
هر که ترا بخواهد
عاشقانه می ماند