اهل اویَم امشب

بی بهانه پاییزم

بی بهانه بارانم 

بی بهانه دلتنگم

 

اما امشبی را حوالی جهانت مُقیم می شوم

و بی بهانه خاطرم را گوشه ی خاطراتت می تکانم

و با همین باران چشمانم 

کمی هوای با تو بودن را به جهانم میرسانم

و برای رسیدن صبح 

ترا برای جهانگردی بهانه میکنم

 

میدانم دلتنگی ،

میدانم محزونی ،

ولی مرا تاب ه محزونی ه نگاهت نیست جانا

 

کمی قدر میخوانم‌ برای قلب م 

کمی شرح صدر میخواهم از معبودم برایت 

کمی از زیبایی هایت برای دنیا میگویم

و ...

 

اما نمیدانم با قلب دردمندم چه کنم !

محزون مانده از غروب و 

به گمانم با گذر ثانیه ها نفس هم گلوگیره دنیایم شود !

 

چه کنم که دل بیقراره چشمان توست

 

کاش اذن دیداری بود‌

که برای تعزیت به حضورت بیایم و

کمی چشم و دل به دیدارت آرام کنم 

و کمی دردمندی ات را به جان بنشانم 

 

اما دریغ که باید در خلوت ه شبانه ام با خاطرت 

همنشینی کنم 

و دل را از بعید شرحه شرحه کنم برایت

 

خدا را چه دیدی !

شاید چشم ما هم به دیدارت روشن شد 



نویسنده : عاشق مهدی(عج)
تاریخ : شنبه ۳ آبان ۱۳۹۹